دو چشم جادوت!

ما را دو چشم جادوت جان بخشد و ستاند

با گوشه ی نگاهی از چنگ غم رهاند

بر جان خسته ی ما حقا که نوشداروست

ایماء و آن اشاره کز کوی خود براند

چشم تو گر نوازد با نُه فلک ستیزم

خود می ندانی اما آن جادوان بدانند

همچون غزال وحشی از ما چرا رمانی

ناز و کرشمه ی تو ما را ز پی کشاند

تا کی به غمزه ما را هر جانبی کشانی

عمرم هدر به پایت بیچاره دل نداند

من زنده ام به عشق آن نرگسان مستت

خود قانعیم به نوری کان شید وش فشاند

دستم به دامن تو آویز و طالب مهر

ببریده گر گزندی بر خاطرت رساند

روز و شبم طواف کویت هدف و مقصود

بی تاب جان که خود را زین خاکدان رهاند

ما ره نشین و خاکیم افتان به درگه تو

شادان که باد شب خیز بویی ز تو رساند

شب تا سحر ز عشقت رطل گران بنوشیم

طعم لب تو ما را این دخت رَز چشاند

لطف و کرم بفرما کم شو ز ما گریزان

مپسند که هستی ام چرخ با نام تو ستاند

***

/ 3 نظر / 7 بازدید
کورش-وفادار دلشکسته

سلام ...يه سرپيش من بيا..پشيمون نميشي! اين صرفاً يک دعوته از شما برای ديدن وبلاگم اميدوارم ناراحت نشده باشيد..

رندانه

سلام ....روشن جان..... اتش میزنی چراااا اینا چیه.....اینا چیه...؟؟؟ جون هر کی دوست داری بیا بگو اینا چیه ... دلسوخته تو از کجایی؟؟

نادر

آفرین و هزاران آفرین! فراوان لذت بردم. از شما چه پنهان که ندیده عاشق و کشته و مرده آن دوچشم جادو شدم. چشمانی که در این اوضاع و احوال قمر در عقرب و درگیری ها و گرفتاری های پایان ناگذیر زندگی، شما را بر آن داشته تا چنین در باره اش بسرائید و سنگ تمام بگذارید، حقا که می بایست چشمانی زیبا، معصوم و در زمانه بی وفایی ها، نیرنگ ها، دروغ پردازی ها و ... با ارزش و قابل ستایش باشند! مگر آنکه برای دل خودتان شعری سروده و ابیاتی سرهم بند نموده باشید. که امیدوارم چنین نباشد و در این روزگار نامردمی و عشق های آبکی و بی مزه چنین چشمی و چون شما هواخواهی پیدا شود! وگرنه فاجعه است!