فرزاد جاسمی!

 

چشمان تو دریا و دلم زورقی بر آب

رنجور تن و دیده به ره مانده و بی خواب

پیکر چو نی و خم شده از محنت دوری

از دیده رود سیل و بخونست مژه غرقاب

هجران تو افکنده ز پا کرده اسیرم

چون مرغ گرفتار قفس، شیر به سرداب

بر گونه بسی پینه ز اشک است و هم از خون

طاقت ز کفم عمر هدر رفته به سیلاب

بر شعله ی آتش جگر و سوخته کبابیست

خشکیده لب و مانده به دل حسرت قندآب

دامان من از اشک چو یاقوت لبالب

یا باغ پر از لاله که از خون شده سیراب

سرگشته و حیرانم و دل خسته و واله

مشتاق طواف تو یکی زائر بی تاب

با گوشه چشمی بنواز بنده نوازا

دستم ز کرم گیر و ازین مهلکه دریاب

***

/ 3 نظر / 6 بازدید
رندانه

سلام.......ارادت.....روشن گرامیم.. ....................................... بگردید بگردید در این خانه بگردید.... در این خانه غریبند...... غریبانه بگردید یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود جهان لانه او نیست پی لانه بگردید نسیم نفس دوست به من خورد چه خوش بوست همین جاست همین جاست همه خانه بگردید .................................. چه شیرین و چه خوش بوست کجا خوابگه اوست پی ان گل خوش نوش چو پروانه بگردید ..............احسنت عالی بود[گل][گل][گل]

مینو

با سلام! وبلاگ قشنگی دارید! مانده ام که چرا، شعرهای عاشقانه و پر احساس آقای جاسمی را می بایست در وبلاگ ها و سایت های درون ایران خواند. در حالیک توی سایت ها پر بیننده ی خبری، همه ی شعرهایش رنگ و بوی انقلاب و باروت می دهد! لی از شعری که به مناسبت روز جهانی کودک، یعنی بیستم نوامبر ( همین امروز ) سروده خیلی خوشم آمد و لذت بردم. شما هم موفق باشید!