سین هشتم

خانم‌آغا می‌گفت پارچه کٌدری ریش‌ریش شده، بس که لاله و گل‌دان دست‌دلبر و مردنگی و کاسه بشقاب و قاب‌قدح و چینی‌مرغی و بارفتن پس و پیش کرده و غبارشان را روفته است.
دست آخر خودتان سر انگشت مبارک کشیده‌اید روی تک‌تک‌شان مبادا خاک سال کهنه برشان‌ مانده‌باشد.خبر آورده‌اند آدم فرستاده بودید از شمیران برود تا پامنار بگردد و از زیر سنگ هم شده‌است نارنج بخرد بیاورد. سیب هم نوبری باغچه‌ی خان‌عمویتان است، می‌دانم. تصدق‌تان بگردم، نقل کرده‌اند که نهال درخت سیب را به نام شما کاشته بودند اول بهار. سرسلامتی‌تان، همان سالی که شب چله چاییده‌ و سینه‌پهلو کرده بودید. همین است که پوست سیب‌اش معاینه روی شماست، گل‌انداخته گونه‌ی گل‌اندامی.
سمنو را عیال فراش‌باشی مثل هر سال بار گذاشته است و خودتان قدم‌رنجه کرده هفت بار سر زده و سمنو را چشیده‌اید مبادا ته بگیرد و بوی سوختگی بدهد. سیر و سنجد و سرکه و سماق را از گوشه‌ی مطبخ سوا کرده‌اید که علیحده بماند برای شب عید. تخم‌مرغ‌ها را با پوست پیاز جوشانده‌اید رنگ گرفته‌اند انگار برگ گل. غیر سکه‌های طلای شازده و خانم والده‌تان، یک سکه نقره هم گویا از اشکاف درآورده‌اید برای تبرک. آینه که همان قاب نقره‌ی پشت سنگی‌ست که پشت به پشت، بخت سبز و پیشانی بلند به کرات دیده است، گرچه قرص ماه صورت شما...‌ای‌ی‌ی حکایت دیگری‌ست.
از بیرونی درب‌خانه تا اندرونی، ظرف‌های نقره دست به دست گشته و به گرد سفیدآب ساییده و دوباره گردگیری شده‌اند تا خودتان یک به یک همه را بچینید روی ترمه‌ی ملیله دوزی.شمعدان‌های تک‌شاخه‌ی پایه‌بلند را دو طرف سفره گذاشته‌اید، به قاعده، یکی پشت کوزه‌ی سنبل، سوگلی گل‌خانه‌ی پدری، یکی پشت کوزه‌ی گلی که جوانه‌ی عدس مثل مخمل سرتاپایش را سبز کرده است.
قدح آب و نارنج رقصان، گل‌آب‌پاش مرصع و تنگ بلور ماهی سرخ.
قامت راست کرده، سر صبر حافظ و کلام خدا را از سر تاقچه برداشته‌اید، یک به یک به پیشانی گذاشته و آرام بر پشت جلدشان بوسه زده‌اید. قیامت است سفره‌ی بهارتان. انگار باغ بالا به وقت شکوفه‌باران. نفس بلندی کشیده‌اید و چفت پشت درگاه را باز کرده‌اید تا هوای اول صبح بهار تالار را معطر کند.
دوباره سین‌های سفره را هم شمرده‌اید مبادا، ناغافل چیزی از یادتان رفته باشد.
هفت‌سین مهیاست. خیال‌تان جمع.
سین از قلم افتاده، سودای دل ماست که سفرکرده‌ایم‌‌ اما دل در تب ‌و تاب یار و دیار داریم.

/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

گاهي که دلم به اندازهء تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي کنم اما دريغ که گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر کوه کوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد از چهل فصل دست کم يکي که بهار است سلام مهربون خوبی روزت بخیر باشه...با آپ جدیدی منتظر قدمهایی هستم که با کلبه آبجی سحر آشناست.....چندوقتی خبری ازت نیست ...آپ کردم یه سر بیا به همین آدرس....منتظرتم[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

جعفر

سلام من آماده ي تبادل لينک با شما هستم در صورت تمايل مرا با نام قصه ي دلها در وبلاگ لينک کنيد سپس خبر دهيد تا من نيز شما را لينک کنم با تشکر[گل]

فریده جلیلوند

روژان خوبم . امشب اسمت را دیدم در نظراتم . ممنون بیادم هستی اما من یاد تورا چه کنم وقتی نیستی و بروز نمیشوی . کجایی دوست من . بی بی زمستون

حسن عاملی

سلام ممنون از حضور سبزتان منتظر مطلب جدید هستم . شاد باشید[لبخند]

لیلا

با هر زبان که من بتوانم شعری به دلفریبی ناز نگاه تو شیرین و دلنشین بسرایم و آن نغز ناب را مثل تیسم تو که شعر نوازش است روزی هزار بار بخوانم آنگاه پیش رخت زبان بگشایم فریدون مشیری

محسن

سلام پست بالائي نظرش باز نميشه..نميدونم چرا؟ قشنگ بود..ممنون از حضورت[گل]

محسن

[گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل][گل][گل][گل][قلب][گل][گل][گل]

محسن

تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهار دیگر آه، اکنون دیریست که فرو ریخته در من، گوئی، تیره آواری از ابر گران چو می آمیزم، با بوسهء تو روی لبهایم، می پندارم می سپارد جان عطری گذران آنچنان آلوده ست عشق غمناکم با بیم زوال که همه زندگیم می لرزد چون ترا می نگرم مثل اینست که از پنجره ای تکدرختم را، سرشار از برگ، در تب زرد خزان می نگرم مثل اینست که تصویری را روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم. تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی ؟ بگذار که فراموش کنم. فروغ فرخزاد

محسن

سلام به دوست عزيز و قديمي ام خوبي؟ بخش نظرات پست هاي بالات باز نميشه.. نميدونم چرا؟ تو رو خدا يه چيزي بگو.. هميشه يه گل ميذاري و ميري.. دلم پوسيد آخه..[ناراحت] نميدونم دفعه ي بعد كي مياي.. ولي اميدوارم زود باشه.. منتظرم.. شاد باشي[گل]