بگو

 

چرا لبخند می زنی .بگو که من دیگر خاطره هم نیستم. بگو! چرا دوباره سکوت کرده ای؟ من اینجا نشسته ام. نکند دوباره نمی بینی؟

/ 2 نظر / 8 بازدید
درود

یرای دیدن نیازی به چشم نیست که چشم ظاهر بین است و آنچه بر جان نشسته در همه ی پدیده های هستی قابل دیدن است زمین آسمان ستاره و تمامی ذرات برگی که بر زمین افتاده است!

اعتراف

به طواف الهه ای رفتم در معبد ونوس ناهید شاید هم آناهیتا دیدمش بی حضور همه ی الهه گان مغرور سرد بیروح با بوسه هایی بر گونه ها از لبان غیر. خود را زائری یافتم نی در نظر و نه سزاوار طواف بر گرد رب النوعی محصور در میان آیه های دروغ! قلبم شکست بیش از آنکه شکسته بود.