مرگ شیرین!

با ابروان سپیدم تاق نصرت بستم!

مروارید اشک هایم را بر سنان مژگان آویختم!

و چشمان منتظرم را فرش راه!

خون دلم را درون سبوحی سفالین ریختم

و نیایش کنان به انتظار نشستم دمیدن سحر را!

بدین امید که معبودم از آسمان غرور به زیر آید!

تاق نصرت در نوردد و از میان درخشش منشورهای اشکهایم بگذرد،

چون الهه ای شکوهمند!

پای بر دیدگانم بگذارد

با خون دلم وضو گیرد

و بر تابوتم نماز گذارد!

/ 2 نظر / 4 بازدید
رندانه

سلام......ارادت روشن گرامی.... اخ که...چقدر غمگین مینویسی .....خدایاااااااااااا ...... این درد چیست؟؟ دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرده تاوان از که جوید چرا سری به من نمیزنی بیا[گل][گل][گل] توشه ای از بهاران ندارم یادگاری ز یاران ندارم گرد خاموشی و خستگی روی قلبم نشسته................................

لادن

سلام عزیز! قبل از هر چیز می بوسمت! من، دارای وبلاگی نیستم و قصد دعوت ندارم! اما باید اعتراف کنم که وبلاگ جالبی داری! لذت بردم! قریحه ی سرشار و جوشانی داری! آدم نا خودآگاه به یاد چشمه ساران زاگرس و البرز می افتد و احساس می کند که با روشنایی صبحگاهان کویر یا هر جایی که دوست دارد آشنا و روبرو می شود! امیدوارم که همچون نام قشنگت، روشن، آگاهی دهنده، سازنده و هدایتگر باشی! رویت را می بوسم!