روزی روزگاری

پدر

روزی که برف بارید .

 

روزی که سرد بود .

 روزی که اندوه بود .

روزی که مادر گریست .

روزی که اشک بود و هق هق .

آن روز چشم هایی را دیدم که در انتظار گمشده ای بودند که هیچ گاه باز نمی آمد .

آن روز . . .

                 روزی بود که لرزش های دست پدر   در خاک آرام گرفت . .

+   roshan-m ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir