روزی روزگاری

چقدر گفتیم من

من می توانم ...
من لایق ترم ...
من ...
چقدر گفتیم من
و من وتویی که آواره این همه من هستیم
چقدر از قشنگ ترین کلمات غزل واره شعار ساختیم
چقدر چشم انتظار فردا ها ماندیم
چقدر ظالمانه در نگاه معصومی ، خندیدیم
چقدر از نگاه خیس چشم ها شعر نوشتیم
چقدر مغرور بودیم ...
و آن روز که آینه صداقت را برسنگ خودخواهیمان کوبیدیم
ای کاش لحظه ای
تصویر زشت غرورمان را در تکه تکه های آن می دیدیم
ای کاش عاشق بودیم
نه..
نه..
من نبودم
چه می گویی!
اگر آینه ای شکست دست دروغ بود نه سنگ غرور
آری
راست میگویی
 تو نبودی
...
چه راحت دروغ می گویم
آخر کدام آینه اشک میریزد؟
کدام صداقت است که از سرما یخ زده باشد؟
کدام غرور است که شکسته شده باشد؟کدام؟
چقدر حرف زدیم
ولی هنوز گونه ای خیس است
بگذریم
تو راست میگویی...
تو بمان و بخواه و بگو..
ولیکن مپرس که چرا آسمان ایمان خاکی است

+   roshan-m ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir