روزی روزگاری

عجب حکایتی ست این طپیدن دل

من در اوج دلتنگی برایت اشک می ریزم باز باران می بارد و من برایت مینویسم . شاید بخوانیش

 

می نویسم بر قطرات ریز باران تا بگویند غم دلم را

بگویند غم دلم را بر شیشه ی پنجره ی دل مهربانت

عجب حکایتی ست این طپیدن دل

رسم تلخی ست رسم این روزگار . گاه با توست گاه با دیگری

گاه تو را به عرش می برد و گاه به اوج شرمگینی یک دل تنها دچارت می کند

شاید با دستهای مهربان تو ، شاید با دستهای بی رحم رهگذری

چه بگویم از روزیهایی که گذشت . وقتی در غربت غمگنانه ی روزگارم

پس دستان گرمت را به من بده و مرا تنها نگذار

چشمان زیبایت را به چشمان من بدوز تا من مالک تمام عالم شوم

+   roshan-m ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir