روزی روزگاری

خیال انگیز شبی بود!

با بی حوصله گی لباس هایم را کندم و هر یک را به گوشه ای پرتاب نمودم. زمستان بود! زمستانی سرد و کسالت بار در خزان غم گرفته زندگیم. از پشت شیشه های مه گرفته و غمبار پنجره به آمان شب نگریستم! پهنه ی اسمان همچون دلم گرفته بود. با ابرهای سیاه و خاکستری رنگی که کران تا کرانش را پوشانده بود. بر روی زمین نشستم. زانوانم را در بغل گرفتم و شرم را بر رویشان گذاشتم. بی اختار لبخندی بر لبانم نقش بست. حضورت را احاس نمودم. در کنارم بودی. چهره ی زیبا و ملکوتیت در برابر دیدگانم جان گرفت. چشمان شهلایت چون همیشه غم گرفته و بر لبانت سایه ی محسوسی از یک لبخند. به آرامی چشمانم را بستم. با این هدف که با همه ی ذرات وجودم احساست کنم و ترا چون شرابی سکر آور در جام وجودم بریزم.

نزدیک و نزدیکتر شدی. حجم اتاق را پر نمودی. زمان و مکان در تسخیر تو بود. همه ی هستی را در بر گرفتی! جهان از تو پر شده بود. عطر روح افزا و نشاط انگیز بدنت که نشئگی و رخوتی جاودانه ام می بخشد، از رخنه ی در و پنجره عبور و در فضای اتاق پیچید. با وجد و نشاطی باور نکردنی و حریصانه هوای آغشته با شمیم عطر پیکرت را فرو دادم. یک بار نه! چندین و چند بار. سینه ام از تو لبریز شده بود.

در شریان و همه ی مویرگ هایم جریان داشتی. مغز خسته و پیکر در هم کوفته شده ام تحت تائیر آن عطر دل انگیز به حالت خلسه در آمده بود! زندگی با من بود! خورشید و ماه و مجموعه ی ستارگان آسمان به پنجره ی مه گرفته و غمبار کلبه ام چشم دوخته و رشک می بردند! رشک بر راه نشینی چون من و بنده نوازی پادشاه حُسنی مانند تو!

با چالاکی و آهستگی گربه ای چست و ملوس به حرکت در آمدم. بر روی پنجره راه می رفتم. باشد که دیوار نازک و حریرگونه ی خیالم فرو نریزد و دگر باره غم ها بر سرم آوار نشوند. شمعی بر افروختم و بر شعله ی لرزانش خیره شدم.

چه عارفانه می رقصیدی و مانند پریان افسانه ای پیکر قابل تقدست را پیچ و تاب می دادی و مرا به عبودیت و بندگی می خواندی. چون زائری مشتاق در برابرت به سجده در آمدم و تا سپیده دمان، پیشانی بر درگاه پر عظمتت سودم!

+   roshan-m ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir