روزی روزگاری

دو چشم جادوت!

ما را دو چشم جادوت جان بخشد و ستاند

با گوشه ی نگاهی از چنگ غم رهاند

بر جان خسته ی ما حقا که نوشداروست

ایماء و آن اشاره کز کوی خود براند

چشم تو گر نوازد با نُه فلک ستیزم

خود می ندانی اما آن جادوان بدانند

همچون غزال وحشی از ما چرا رمانی

ناز و کرشمه ی تو ما را ز پی کشاند

تا کی به غمزه ما را هر جانبی کشانی

عمرم هدر به پایت بیچاره دل نداند

من زنده ام به عشق آن نرگسان مستت

خود قانعیم به نوری کان شید وش فشاند

دستم به دامن تو آویز و طالب مهر

ببریده گر گزندی بر خاطرت رساند

روز و شبم طواف کویت هدف و مقصود

بی تاب جان که خود را زین خاکدان رهاند

ما ره نشین و خاکیم افتان به درگه تو

شادان که باد شب خیز بویی ز تو رساند

شب تا سحر ز عشقت رطل گران بنوشیم

طعم لب تو ما را این دخت رَز چشاند

لطف و کرم بفرما کم شو ز ما گریزان

مپسند که هستی ام چرخ با نام تو ستاند

***

+   roshan-m ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٩

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir