روزی روزگاری

مرگ شیرین!

با ابروان سپیدم تاق نصرت بستم!

مروارید اشک هایم را بر سنان مژگان آویختم!

و چشمان منتظرم را فرش راه!

خون دلم را درون سبوحی سفالین ریختم

و نیایش کنان به انتظار نشستم دمیدن سحر را!

بدین امید که معبودم از آسمان غرور به زیر آید!

تاق نصرت در نوردد و از میان درخشش منشورهای اشکهایم بگذرد،

چون الهه ای شکوهمند!

پای بر دیدگانم بگذارد

با خون دلم وضو گیرد

و بر تابوتم نماز گذارد!

+   roshan-m ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir