روزی روزگاری

 

سر را چه بها گوی به میدان تو باشد

افتاده به خاک تابع چوگان تو باشد

آغشته به خون دور زنان چون بط و توفان

بازیچه یکی در غم هجران تو باشد

بر چرخ فلک فخر فروشد سر ما چون

سرمست می و غمزه ی چشمان تو باشد

رقصنده دل آن گاهست که در سینه ی عاشق

بنشسته به خون با نُک مژگان تو باشد

تاول زده و سوخته در شعله ی آتش

پروانه صفت خیره و حیران تو باشد

در خلد برین بی رُخ تو ماه دل آرا

خوش باشدم آن سینه که بریان تو باشد

چشمان من ار قامت آن سرو نبیند

خوشتر که مدام تیره و گریان تو باشد

بی پای یکی صید و گرفتار به دامم

هر ذره یکی گوش و به فرمان تو باشد

***

+   roshan-m ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir