روزی روزگاری

خسته ام!

خسته ام!

خسته ام! تجربه های شکست خورده، رفیقان نیمه راه و منفعت طلب، عشق های دروغین که در زرورق های رنگین پیچیده شده و با سلوفان های کشیده و براق شان، سیگارهای وینستون « چهارخط » امریکایی را تداعی می کردند، دوستی هایی که یادآوری خاطره هایشان، انسان را به گذشته های دور و دراز تاریخی می برد و ایلغار مغول، بیداد تیمور سنگ پرانی های شبلی بر پیکر مجروح و خونین حسین بن منصور حلاج را زنده می کند و پیوندهایی که با یک دلار امریکایی یا یوروی اتحادیه اروپا از هم گسیخته و بر باد ی روند، همه و همه روح و جسمم را می کاهند و همچون خوره زیر دندان های تیز و نامریی شان می جوند! خسته ام! صدای شکستن و خرد شدن استخوان هایم را در خلوت شبانه ی تنهائیم می شنوم! آنگاه که به خاطر می آورم، محبوب و الهه ی عشق جاودانه ام در اوج دوستت دارم ها و بی تو می میرم ها، با سرانگشتان بلورینش که برایم حیات بخش و شادی آفرینند، جیب هایم را می کاوند و در میانه ی شور و هیجان عاشقانه، بر سرم فریاد می کشد، بیکاره ام می خواند و راه خروج از خانه را نشانم می دهد! خسته ام! سستی و رخوتی باور نکردنی بر جسم و جانم سایه انداخته است! گویی دنیا به پایان رسیده و اسرافیل با گنگره ی عرش ایستاده تا در صورش بدمد و لحظه ی نهایی را اعلام دارد

+   roshan-m ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir