روزی روزگاری

 

 

فرزاد جاسمی!

 

چشمان تو دریا و دلم زورقی بر آب

رنجور تن و دیده به ره مانده و بی خواب

پیکر چو نی و خم شده از محنت دوری

از دیده رود سیل و بخونست مژه غرقاب

هجران تو افکنده ز پا کرده اسیرم

چون مرغ گرفتار قفس، شیر به سرداب

بر گونه بسی پینه ز اشک است و هم از خون

طاقت ز کفم عمر هدر رفته به سیلاب

بر شعله ی آتش جگر و سوخته کبابیست

خشکیده لب و مانده به دل حسرت قندآب

دامان من از اشک چو یاقوت لبالب

یا باغ پر از لاله که از خون شده سیراب

سرگشته و حیرانم و دل خسته و واله

مشتاق طواف تو یکی زائر بی تاب

با گوشه چشمی بنواز بنده نوازا

دستم ز کرم گیر و ازین مهلکه دریاب

***

+   roshan-m ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٦

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir