روزی روزگاری

 

بالای دار هم به تو لبخند خواهم زد اگرتماشاگرم باشی ...

+   roshan-m ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠

عجب حکایتی ست این طپیدن دل

من در اوج دلتنگی برایت اشک می ریزم باز باران می بارد و من برایت مینویسم . شاید بخوانیش

 

می نویسم بر قطرات ریز باران تا بگویند غم دلم را

بگویند غم دلم را بر شیشه ی پنجره ی دل مهربانت

عجب حکایتی ست این طپیدن دل

رسم تلخی ست رسم این روزگار . گاه با توست گاه با دیگری

گاه تو را به عرش می برد و گاه به اوج شرمگینی یک دل تنها دچارت می کند

شاید با دستهای مهربان تو ، شاید با دستهای بی رحم رهگذری

چه بگویم از روزیهایی که گذشت . وقتی در غربت غمگنانه ی روزگارم

پس دستان گرمت را به من بده و مرا تنها نگذار

چشمان زیبایت را به چشمان من بدوز تا من مالک تمام عالم شوم

+   roshan-m ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠

خیال انگیز شبی بود!

با بی حوصله گی لباس هایم را کندم و هر یک را به گوشه ای پرتاب نمودم. زمستان بود! زمستانی سرد و کسالت بار در خزان غم گرفته زندگیم. از پشت شیشه های مه گرفته و غمبار پنجره به آمان شب نگریستم! پهنه ی اسمان همچون دلم گرفته بود. با ابرهای سیاه و خاکستری رنگی که کران تا کرانش را پوشانده بود. بر روی زمین نشستم. زانوانم را در بغل گرفتم و شرم را بر رویشان گذاشتم. بی اختار لبخندی بر لبانم نقش بست. حضورت را احاس نمودم. در کنارم بودی. چهره ی زیبا و ملکوتیت در برابر دیدگانم جان گرفت. چشمان شهلایت چون همیشه غم گرفته و بر لبانت سایه ی محسوسی از یک لبخند. به آرامی چشمانم را بستم. با این هدف که با همه ی ذرات وجودم احساست کنم و ترا چون شرابی سکر آور در جام وجودم بریزم.

نزدیک و نزدیکتر شدی. حجم اتاق را پر نمودی. زمان و مکان در تسخیر تو بود. همه ی هستی را در بر گرفتی! جهان از تو پر شده بود. عطر روح افزا و نشاط انگیز بدنت که نشئگی و رخوتی جاودانه ام می بخشد، از رخنه ی در و پنجره عبور و در فضای اتاق پیچید. با وجد و نشاطی باور نکردنی و حریصانه هوای آغشته با شمیم عطر پیکرت را فرو دادم. یک بار نه! چندین و چند بار. سینه ام از تو لبریز شده بود.

در شریان و همه ی مویرگ هایم جریان داشتی. مغز خسته و پیکر در هم کوفته شده ام تحت تائیر آن عطر دل انگیز به حالت خلسه در آمده بود! زندگی با من بود! خورشید و ماه و مجموعه ی ستارگان آسمان به پنجره ی مه گرفته و غمبار کلبه ام چشم دوخته و رشک می بردند! رشک بر راه نشینی چون من و بنده نوازی پادشاه حُسنی مانند تو!

با چالاکی و آهستگی گربه ای چست و ملوس به حرکت در آمدم. بر روی پنجره راه می رفتم. باشد که دیوار نازک و حریرگونه ی خیالم فرو نریزد و دگر باره غم ها بر سرم آوار نشوند. شمعی بر افروختم و بر شعله ی لرزانش خیره شدم.

چه عارفانه می رقصیدی و مانند پریان افسانه ای پیکر قابل تقدست را پیچ و تاب می دادی و مرا به عبودیت و بندگی می خواندی. چون زائری مشتاق در برابرت به سجده در آمدم و تا سپیده دمان، پیشانی بر درگاه پر عظمتت سودم!

+   roshan-m ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠

زمان بازگشت!

آنگاه که لک لک ها به پرواز در آمدند، بال و پر گشودم و با آنها همراه شدم!

لک لکِ جلو دار نبودم! اما از همه ی همراهانم بالاتر پرواز میکردم!زیرا دوست داشتم گرمای روح بخش خورشید را در لابلای پرهایم احساس کنم و عظمتش را دریابیم!

می خواستم زیبایی الهه وارم را به رُخ آفتاب بکشم! باشد که پس از میلیاردها سال به تفکرش وادارم و ذره ای از غرور چراغدان گیتی بکاهم!

با کوچ بهاری چلچله ها باز می گردم. آنگاه که آسمان با رنگین کمانی با شکوه برایم تاق نصرت بسته و تنها بوته ی گلسرخ خانه مان اولین غنچه را نثار قدم هایم می نماید!

+   roshan-m ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٩

دو چشم جادوت!

ما را دو چشم جادوت جان بخشد و ستاند

با گوشه ی نگاهی از چنگ غم رهاند

بر جان خسته ی ما حقا که نوشداروست

ایماء و آن اشاره کز کوی خود براند

چشم تو گر نوازد با نُه فلک ستیزم

خود می ندانی اما آن جادوان بدانند

همچون غزال وحشی از ما چرا رمانی

ناز و کرشمه ی تو ما را ز پی کشاند

تا کی به غمزه ما را هر جانبی کشانی

عمرم هدر به پایت بیچاره دل نداند

من زنده ام به عشق آن نرگسان مستت

خود قانعیم به نوری کان شید وش فشاند

دستم به دامن تو آویز و طالب مهر

ببریده گر گزندی بر خاطرت رساند

روز و شبم طواف کویت هدف و مقصود

بی تاب جان که خود را زین خاکدان رهاند

ما ره نشین و خاکیم افتان به درگه تو

شادان که باد شب خیز بویی ز تو رساند

شب تا سحر ز عشقت رطل گران بنوشیم

طعم لب تو ما را این دخت رَز چشاند

لطف و کرم بفرما کم شو ز ما گریزان

مپسند که هستی ام چرخ با نام تو ستاند

***

+   roshan-m ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٩

مرگ شیرین!

با ابروان سپیدم تاق نصرت بستم!

مروارید اشک هایم را بر سنان مژگان آویختم!

و چشمان منتظرم را فرش راه!

خون دلم را درون سبوحی سفالین ریختم

و نیایش کنان به انتظار نشستم دمیدن سحر را!

بدین امید که معبودم از آسمان غرور به زیر آید!

تاق نصرت در نوردد و از میان درخشش منشورهای اشکهایم بگذرد،

چون الهه ای شکوهمند!

پای بر دیدگانم بگذارد

با خون دلم وضو گیرد

و بر تابوتم نماز گذارد!

+   roshan-m ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۸

 

سر را چه بها گوی به میدان تو باشد

افتاده به خاک تابع چوگان تو باشد

آغشته به خون دور زنان چون بط و توفان

بازیچه یکی در غم هجران تو باشد

بر چرخ فلک فخر فروشد سر ما چون

سرمست می و غمزه ی چشمان تو باشد

رقصنده دل آن گاهست که در سینه ی عاشق

بنشسته به خون با نُک مژگان تو باشد

تاول زده و سوخته در شعله ی آتش

پروانه صفت خیره و حیران تو باشد

در خلد برین بی رُخ تو ماه دل آرا

خوش باشدم آن سینه که بریان تو باشد

چشمان من ار قامت آن سرو نبیند

خوشتر که مدام تیره و گریان تو باشد

بی پای یکی صید و گرفتار به دامم

هر ذره یکی گوش و به فرمان تو باشد

***

+   roshan-m ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٧

خسته ام!

خسته ام!

خسته ام! تجربه های شکست خورده، رفیقان نیمه راه و منفعت طلب، عشق های دروغین که در زرورق های رنگین پیچیده شده و با سلوفان های کشیده و براق شان، سیگارهای وینستون « چهارخط » امریکایی را تداعی می کردند، دوستی هایی که یادآوری خاطره هایشان، انسان را به گذشته های دور و دراز تاریخی می برد و ایلغار مغول، بیداد تیمور سنگ پرانی های شبلی بر پیکر مجروح و خونین حسین بن منصور حلاج را زنده می کند و پیوندهایی که با یک دلار امریکایی یا یوروی اتحادیه اروپا از هم گسیخته و بر باد ی روند، همه و همه روح و جسمم را می کاهند و همچون خوره زیر دندان های تیز و نامریی شان می جوند! خسته ام! صدای شکستن و خرد شدن استخوان هایم را در خلوت شبانه ی تنهائیم می شنوم! آنگاه که به خاطر می آورم، محبوب و الهه ی عشق جاودانه ام در اوج دوستت دارم ها و بی تو می میرم ها، با سرانگشتان بلورینش که برایم حیات بخش و شادی آفرینند، جیب هایم را می کاوند و در میانه ی شور و هیجان عاشقانه، بر سرم فریاد می کشد، بیکاره ام می خواند و راه خروج از خانه را نشانم می دهد! خسته ام! سستی و رخوتی باور نکردنی بر جسم و جانم سایه انداخته است! گویی دنیا به پایان رسیده و اسرافیل با گنگره ی عرش ایستاده تا در صورش بدمد و لحظه ی نهایی را اعلام دارد

+   roshan-m ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٧

 

 

فرزاد جاسمی!

 

چشمان تو دریا و دلم زورقی بر آب

رنجور تن و دیده به ره مانده و بی خواب

پیکر چو نی و خم شده از محنت دوری

از دیده رود سیل و بخونست مژه غرقاب

هجران تو افکنده ز پا کرده اسیرم

چون مرغ گرفتار قفس، شیر به سرداب

بر گونه بسی پینه ز اشک است و هم از خون

طاقت ز کفم عمر هدر رفته به سیلاب

بر شعله ی آتش جگر و سوخته کبابیست

خشکیده لب و مانده به دل حسرت قندآب

دامان من از اشک چو یاقوت لبالب

یا باغ پر از لاله که از خون شده سیراب

سرگشته و حیرانم و دل خسته و واله

مشتاق طواف تو یکی زائر بی تاب

با گوشه چشمی بنواز بنده نوازا

دستم ز کرم گیر و ازین مهلکه دریاب

***

+   roshan-m ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٦

 

اشک چشم است و یا قطره ی باران بهار

از دلم پرس که گم کرده گه لیل و نهار

دامنم از صدف و گوهر اشک لبریزست

چشم به ره مانده، پریشان دل و من خسته و زار

+   roshan-m ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۳

 

 
ای آشنا می بینی قلبم شکست

باقیمانده محبت را ازمن گرفتند

دنیای احساسم خرابی دلگیری شد

خانه ی دل را گرفت گرد باد ماتم

بر قلب پر دردم نفس تازه ای ندمید

و فریاد دلم در سکوت آواره شد

گرمی محبتی نبود و پرنده ای که پرواز کرد

و تن سردم به جای قفس

مرهم نبود و از دردها بی حس گشتم

غریبی غمی که مهمان دلم شد

باز سکوت ،باز درد

و من همان غریبی، که بودم

+   roshan-m ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٢

پائیز را غنیمت شمارید تا هنوز نرفته است

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...
 
کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...
 
کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...
 
کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان  نیز خواهیم دید..
 
آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید...
 

+   roshan-m ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٢

 

احمق فردی که به مرغ دل خود دانه می دهد، هرگز شاعر نخواهد بود! زیرا به قول اسپانیولی ها، بر شاخه ی چوب خشک نی لبک نتوان زد! منِ شاعر دوست ندارم شعر مرا دختر بچه هایی دوست بدارند که پروانه را در لابلای دفترچه های مشق خود خشک میکنند! زیرا وظیفه و طبع شعر دفاع از پروانه است، نه جلب دوستی پروانه بازها!!!

+   roshan-m ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٢

 

کفی خاک وطن کو تا بریزم

بفرق سر به روز بینوا ئی!

فرزاد جاسمی

 

 

افلاک نهادی و تو در کعبه ی دل،

 خرگاه زدی که من نمازت بکنم

جان و دل و هستی خود و جمله وجود،

قربان تو و نذر و نیازت بکنم

بشکسته دل خسته و خونین مرهم،

بنهاده چو کودکش پرستار شدی

صد حلقه ز مهر بگردنم افکندی،

تا سجده و هم محرم رازت بکنم

بر شانه ی خود خرمن مو افشاندی،

تا مست ز عطر بی مثالش بشوم

رقصان چو یکی ماهی چالاک  و مرا،

هوشی نه که که گوش بسازت بکنم

آهوی رمان دل چو خوش صید تو و،

اندر پی تو روان شتابان می بود

تا وقت سحر نغمه ی عشق در گوشم،

خواندی و طلب که بوس و نازت بکنم

بر دامن پر مهر و وفایت سر من،

گرفته غم زمانه ام بزدودی

یک ذره ز شهد لب و این بنده اسیر،

تا بندگی از حرص و ز آزت بکنم

بردی به اشاره های ابرو و دو چشم،

دین و دل ما بغارت ای ماه معین

کفتر بچه گان سینه را طعمه ی دام،

تا مرغ دلم اسیر بازت بکنم

***

+   roshan-m ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir