پدر
روزی که برف بارید .
روزی که سرد بود .
روزی که اندوه بود .
روزی که مادر گریست .
روزی که اشک بود و هق هق .
آن روز چشم هایی را دیدم که در انتظار گمشده ای بودند که هیچ گاه باز نمی آمد .
آن روز . . .
روزی بود که لرزش های دست پدر در خاک آرام گرفت . .
عید و امسال عیدی ندارم گذاشتی رفتی پدرم من بی قرارم عیدوامسال تنهای تنهام بجای عیدی عزیزم من تورو میخوام ...اگرچه نیستی یاد تو اینجاست عشقت توی قلب ماهاست
عیدتان مبارک
باعث افتخار است که عرض شادباش و تبریک اینجانب زودتر از نسیم روح بخش نوروز خدمتتان شرفیاب شود . . .
پیشاپیش عیدتان مبارک
خاطرم یاده تو افتاد
شوقی ای ست برای دوباره نوشتن
هر چند نوشته هایم هم...................
دست خطی ایست یادگاری از روزهای رفته
روزهای بی توی
آمدم تا صحن دیدارمان را به ترسیم کشم،
در جام تلخ غربتم
حسرت ریخت و حسرت
گر یختم زیر آواره تنهایی
پنجر ه بی حوصلگی ا م را باز کردم
تا که سوزه بیکسی ام بیرون رود
بیرون زدم تا سرکوچه انتظار
جای پای دیروزم به من خندید
خودم را باختم
برگشتم زیر چادر سیاه خلوت
خودم
دیوارها پیکر مرا به ناامیدی چنان کوبیدن
که نفس واماندو ....واماندو...........واماند
گنجشکک عمر
شامگاهان به هنگام غروب قلمم می خا ندم و صدا می زندم از جا برخیز
بنویس
ورقی از ورق زندگیت
تا تورا فرصتی و وقت و زمانی مانده است
دیدی یک باره که گنجشکک عمر
پر پرواز گشود
و شتابان زه سر شاخه پرید
بین سال و ما ه و روز نیک بنگر که دگر فرقی نیست
باید بنویسی
بیادت هر ورقی کرد سیاه
لحظه ها در گذارند !...........روشن __م
امروز 47 روزه که پدرم رفته وای که فکر نمی کردم همچنین غمی هم تو دنیا باشه
چه سخت است بی پدر بودن
پدر رفتی ولی سخت بی کس ام ساختی
چه سخت است بی پدر بودن
چه سخت است ...
. هنوز باور نکردم و باور نخواهم کرد.کجاست عادت خاک؟ کجاست سردیاش که مرا نمیگیرد. باور دارم که هستی. هنوز منتظرم که چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میکند.
اکنون تو با مرگ رفته ای و من ای جا به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر می شوم این زندگی من است
رفته ای اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
سلام..
سلام.سلامی مجدد بعد از 12ماه دوری از جمع دوستان و البته شاید دوستان و رفقا شایدم بهتر باشه بگم رهگذرانی که
روزی روزگاری
را فقط برای لبخندی گذرا نگاه
میکردند و خداحافظ
گرچه میدونم کسی نیست که علیکی بگه اما بالاخره سر صحبت باید یه جوری باز میشد دیگه..
دیـــگر بـس است
نامــــم را پـدرم انـتـخـاب کرد. نـام خـانـوادگــیـم را یکی از اجــدادم! دیـــگر بـس است! راهــــــــــــم را خـــودم انـتـخـاب خـواهـــــم کــرد و هرگزدرنمایشنامه ای که دیگران نوشته اند بازی نخواهم کرد,من خود اصول بازی را می نویسم
دل مبند
چتر های بی قرار را
می بینی
باران ندیده
دل باخته اند این...
بلند پروازی و چه کوتاه است
دل مبند
رها کن
به پایه های
سُست
این نردبان!
اعتباری نیست
خواننده: رضا صادقی
|
می گن کلاغ قارقاری
تو رو چه به باغ درباری سکه نداری دون می خوای عاشق مهربون می خوای کاش بدونم دوستم داری می گن که تو حق نداری یک دلخوشی داشتم اونم ازم گرفتن اجباری پیقام رسید که اون ورا جا نیست واسه کوچیک ترا اهای کلاغ دیوونه اونجا جای بزرگونه کاش بدونم یک کسی هست یک عمر میشه به پاش نشست به پاش نشست و مرد براش قارقاری کرد تو سرسراش می گن باید فرار کنم برم اخه چی کار کنم چه خاکی من بر سر این تک دل بیقرار کنم میگن کلاغ قار قاری اخه تو رو چه به باغ درباری......... |
|
سین هشتم
خانمآغا میگفت پارچه کٌدری ریشریش شده، بس که لاله و گلدان دستدلبر و مردنگی و کاسه بشقاب و قابقدح و چینیمرغی و بارفتن پس و پیش کرده و غبارشان را روفته است.
دست آخر خودتان سر انگشت مبارک کشیدهاید روی تکتکشان مبادا خاک سال کهنه برشان ماندهباشد.خبر آوردهاند آدم فرستاده بودید از شمیران برود تا پامنار بگردد و از زیر سنگ هم شدهاست نارنج بخرد بیاورد. سیب هم نوبری باغچهی خانعمویتان است، میدانم. تصدقتان بگردم، نقل کردهاند که نهال درخت سیب را به نام شما کاشته بودند اول بهار. سرسلامتیتان، همان سالی که شب چله چاییده و سینهپهلو کرده بودید. همین است که پوست سیباش معاینه روی شماست، گلانداخته گونهی گلاندامی.
سمنو را عیال فراشباشی مثل هر سال بار گذاشته است و خودتان قدمرنجه کرده هفت بار سر زده و سمنو را چشیدهاید مبادا ته بگیرد و بوی سوختگی بدهد. سیر و سنجد و سرکه و سماق را از گوشهی مطبخ سوا کردهاید که علیحده بماند برای شب عید. تخممرغها را با پوست پیاز جوشاندهاید رنگ گرفتهاند انگار برگ گل. غیر سکههای طلای شازده و خانم والدهتان، یک سکه نقره هم گویا از اشکاف درآوردهاید برای تبرک. آینه که همان قاب نقرهی پشت سنگیست که پشت به پشت، بخت سبز و پیشانی بلند به کرات دیده است، گرچه قرص ماه صورت شما...اییی حکایت دیگریست.
از بیرونی دربخانه تا اندرونی، ظرفهای نقره دست به دست گشته و به گرد سفیدآب ساییده و دوباره گردگیری شدهاند تا خودتان یک به یک همه را بچینید روی ترمهی ملیله دوزی.شمعدانهای تکشاخهی پایهبلند را دو طرف سفره گذاشتهاید، به قاعده، یکی پشت کوزهی سنبل، سوگلی گلخانهی پدری، یکی پشت کوزهی گلی که جوانهی عدس مثل مخمل سرتاپایش را سبز کرده است.
قدح آب و نارنج رقصان، گلآبپاش مرصع و تنگ بلور ماهی سرخ.
قامت راست کرده، سر صبر حافظ و کلام خدا را از سر تاقچه برداشتهاید، یک به یک به پیشانی گذاشته و آرام بر پشت جلدشان بوسه زدهاید. قیامت است سفرهی بهارتان. انگار باغ بالا به وقت شکوفهباران. نفس بلندی کشیدهاید و چفت پشت درگاه را باز کردهاید تا هوای اول صبح بهار تالار را معطر کند.
دوباره سینهای سفره را هم شمردهاید مبادا، ناغافل چیزی از یادتان رفته باشد.
هفتسین مهیاست. خیالتان جمع.
سین از قلم افتاده، سودای دل ماست که سفرکردهایم اما دل در تب و تاب یار و دیار داریم.

باز باران بی ترانه
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه ی باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد
شعر قشنگی بود که حیفم اومد برات ننویسم
تقدیر
بودن خویش را دور شدم
آنگاه که
ثانیه ها تصویرگر تقدیر بودند
و
آرزوها در انجمادی سخت
آرام
آرام
شکستند
و من
نظاره گری که نبودم
پیوندگاه خاطره ها و آرزوها
دامن پرگاری که
بی تلاقی
بودن خود را دور می زد
ووووووووو
وقتی که گرگ ها به تعزیت تو
ضجه های سوزناک سر می دهند
انگشت اتهام را
به سوی چه کسی دراز کنیم ؟
چقدر گفتیم من
من می توانم ...
من لایق ترم ...
من ...
چقدر گفتیم من
و من وتویی که آواره این همه من هستیم
چقدر از قشنگ ترین کلمات غزل واره شعار ساختیم
چقدر چشم انتظار فردا ها ماندیم
چقدر ظالمانه در نگاه معصومی ، خندیدیم
چقدر از نگاه خیس چشم ها شعر نوشتیم
چقدر مغرور بودیم ...
و آن روز که آینه صداقت را برسنگ خودخواهیمان کوبیدیم
ای کاش لحظه ای
تصویر زشت غرورمان را در تکه تکه های آن می دیدیم
ای کاش عاشق بودیم
نه..
نه..
من نبودم
چه می گویی!
اگر آینه ای شکست دست دروغ بود نه سنگ غرور
آری
راست میگویی
تو نبودی
...
چه راحت دروغ می گویم
آخر کدام آینه اشک میریزد؟
کدام صداقت است که از سرما یخ زده باشد؟
کدام غرور است که شکسته شده باشد؟کدام؟
چقدر حرف زدیم
ولی هنوز گونه ای خیس است
بگذریم
تو راست میگویی...
تو بمان و بخواه و بگو..
ولیکن مپرس که چرا آسمان ایمان خاکی است
.................
دلتنگ می شوم
شعری می خوانم
آلبوم عکس هایم را ورق می زنم
سیگاری روشن می کنم
به دیوار تکیه می دهم
با فندکم بازی می کنم
خاکسترسیگارم روی آلبوم عکس می ریزم
گلدان ها چقدر رقت انگیز شده اند
تلفن به صدا در می آید
به شماره ی روی صفحه نگاه می کنم
کنار پنجره می روم
به کوچه ی خالی از رهگذر خیره می شوم
...
به دیوار تکیه می دهم
دلتنگ می شوم
آلبوم عکس هایم را ورق می زنم
شعری می خوانم
و سیگاری روشن می کنم .
…
| لینک مطلب | نظرات |
خودم را جا گذاشته ام
/
هر شب/ درست
راس ساعت دلتنگی
از جلوی پنجره های پر لبخند
با چمدانی پر از سنگینی سایه ها
به زیر تیر ِ چراغی که
به شب نشسته است
باز هم / باز می مانم
مانده ام
عقربک های ساعت را
چگونه تعمیر کنم
تا درست راس ِ ساعت دلتنگی
بر هم نلغزند
آخ که دیگر
به هر چه صبوری و ترانه است
تنم کهیر می زند
بماند که شعرم
به زیر کاغد هم
در لب به لب ِ نشانی ات
به تبخال می رسد
← صفحه بعد
نظرات ()


